...پیر مرد درون صندلی همیشگی اش کنار شومینه فرو رفته است و تمامی وزن خود را روی عصای
چوبی اش انداخته٬ از شدت درد بر خودش میپیچد تنها چند قدم با من فاصله دارد٬ میتوانم عرق سردی را که از پیشانیش بر زمین میریزد ببینم٬ صحنه خاموش و روشن میشود٬ ازصدای رعدی که در صحنه میپیچد و از برق پشت پنجره میتوان حدس زد اتفاق مهمی قرار است بیفتد٬ گیل بزرگ بر خود میپیچد ناگهان نعره ای میکشد٬ تمام قصر را سکوتی مرگ بار فرا میگیرد٬ مو بر اندامم سیخ میشود .... و این همان لحطه ایست که گیل یزرگ....
کاج هفتاد ساله در باغ از کمر میشکندو ناگهان در اصلی سرسرا باز میشود٬ رعیت با نگاهی غریب٬ افتادن گیل را از روی صندلی تعقیب میکنند. با یک صدای حیرت آور و نوری که نفهمیدم از کجا آمد٬ گیل کمر راست میکند و همچون همیشه سینه را جلو میدهد و دو دستش را بر عصایش انداخته و با لبخندی با شکوه و با غروری عجیب٬ به انتهای سالن خیره میشود و چراغها خاموش میشود و تنها نوری روی صورت او لبخندش را به رخ حضار میکشد ....
لبخند با شکوه آقای گیل عنوان نمایشیست که استاد اکبر رادی در سال 52 خلق کرده است که در همان سال بوسیله در سنگلج به روی صحنه رفت و حال بعد از 34 سال استاد مرزبان با کاری تحسین بر انگیز با گروهی حرفه ای آنرا بر صحنه تالار اصلی تئاتر شهر کشانده است.در لبخند ِ باشکوه ... با یکی از مهم ترین دلمشغولی های ِ رادی مواجه هستیم یعنی بررسی ِ زوال ِ اشرافیت . آقای ِ گیل، زمین دار ِ ثروتمندی است که بخش زیادی از آب و ملکش را در جریان ِ اصلاحات ارضی و انقلاب ِ سفید از دست داده و حالا پس از سالها احساس ِ شکست و انزوا دچار ِ سرطان ِ معده شده و در آستانه ی ِ مرگ قرار گرفته است . اما این ظاهر ِ مساله است . آنچه بیش از همه و شاید بیش از سرطان آقای ِ گیل را آزار می دهد وضعیت ِ خانواده ی ِ در حال ِ متلاشی ِ اوست . به عبارتی اگر آقای ِ گیل را نماد ِ اشرافیت ِ زمین دار به حساب آوریم ، امتداد ِ این اشرافیت در نسل ِ بعد و در فرزندانش نه ترکیب، بلکه تجزیه شده است و حاصل ِ این تجزیه در صحن ِ عمارت ِ اشرافی اینسو و آنسو پرسه می زند . فرزندان ِ آقای ِ گیل هرکدام مولفه ای از مولفه های ِ سازنده ی ِ اشرافیت را در خود دارند، منتها به صورت ِ تک بعدی . هیچ یک از آن ها جامع ِ اضداد نیستند و کلیت ِ اشرافیت را در وجود ِ خویش نمی سازند و بالا نمی برند . افسوس ِ آقای ِ گیل از جایی آغاز می شود که درمی یابد در دوران ِ جدید این عناصر ِ پراکنده ( فرزندانش ) نمی توانند گرد ِ هم بیایند و شکوه ِ گذشته را احیا کنند . زوال ِ خاندان ِ گیل از همین جا آشکار می شود .
بیرون از وجود ِ آقای ِ گیل ( = اشرافیت )، همه ی ِ همبسته هایش پرتوی از صفات ِ اویند . فروغ الزمان نماینده ی ِ تکبر و تدبیر ، نورالدین نماینده ی ِ سودپرستی و کاسبکاری، داوود ( شکارچی ) نماد ِ
ستمگری و تعدی و فخری مظهر ِ خودنمایی . حتی جمشید پسر ِ تحصیل کرده و مغضوب ِ آقای ِ گیل که اندیشه های ِ چپ گرایانه دارد ثمره ی ِ وجود ِ اوست . خانواده ی ِ اشرافی مثل ِ هر واحد ِ دیگر ، ضد ِ خودش را در دل پرورده است . جالب این که گیلانتاج همسر ِ آقای ِ گیل سال ها پیش و به هنگام ِ زایمان ِ آخرین فرزندش مهری دچار جنون شده و اکنون مایه ی ِ عذاب ِ خانواده است . مهری نقاش و هنرمند از آب درآمده که گویای ِ وجه ِ زیباشناسانه ی ِ اشرافیت است و نیز تمثیل ِ زایش ِ هنر از بطن ِ جنون .
در آخرین روزها آقای ِ گیل به صرافت در می یابد آنچه در خانواده ی ِ او غایب است روح ِ حیات و خون ِ گرم ِ زندگی است . بنابراین در آخرین خیز ِ خود به سوی ِ زندگی و البته به ترفند ِ پسرش داوود تصمیم می گیرد با طوطی، رعیت ِ زیبا و جوانش ازدواج کند تا از نگاه ِ خود با آمیزش ِ عظمت ِ فرادستان و سرزندگی ِ فروپایگان ، نسلی تازه و زنده به وجود آورد . آقای ِ گیل به آرزویش نمی رسد چرا که مرگ رشته ی ِ آرزوهایش را پاره می کند و عرصه را به تک بعد های ِ وجود ِ او ( فرزندانش ) می سپارد .
واضح است که بعد از مرگ ِ آقای ِ گیل این مجموعه ی ِ ناهمگن چندان پایدار نمی ماند . طبق ِ وصیت نامه ی ِ آقای ِ گیل ، جمشید از خانواده طرد می شود ، انگشتر و تسبیح ِ موروثی که نشان دهنده ی ِ تداوم ِ اقتدار ِ خانواده است به داوود ِ سودایی می رسد و خانه و باغ نصیب ِ فروغ الزمان می شود تا پیوند ِ دیرین ِ زن و زمین برقرار بماند . اما این تمهید ِ آقای ِ گیل هم برای ِ جلوگیری از فروپاشی ِ خانواده جواب نمی دهد . داوود ، نماینده ی ِ اقتدار ِ اشرافیت پس از مرگ ِ پدر، نخست به طوطی تجاوز می کند و بکارتش را بر می دارد ـ تا امکان ِ هرگونه رابطه ی ِ زاینده و عادلانه بین ِ اشرافیت و مردم از میان برود ـ و سپس در کنار ِ استخر ِ باغ، لوله ی ِ تفنگ را در دهانش می گذارد و خودکشی می کند . گویا داوود تنها برای ِ این زنده مانده بود که لکه ی ِ ننگی بر دامان ِ شرافت ِ رعیت بگذارد .
در صحنه ی ِ پایانی ِ نمایشنامه، تالار ِ بزرگ خالی است و تنها جنون ( گیلانتاج ) است که در صحن ِ خانه حضوری زنده و محسوس دارد . جنون ، همان عنصر ِ هول انگیزی که هرکدام از افراد ِ خانواده سهمی از عطای ِ مادرانه ی ِ او برگرفته اند !
¤سایر ِ نمایشنامه های ِ رادی به ترتیب ِ زمانی عبارتند از : روزنه ی ِ آبی / افول / مرگ در پاییز / از پشت ِ شیشه ها / ارثیه ی ِ ایرانی / صیادان / در مه بخوان / هاملت با سالاد ِ فصل / منجی در صبح ِ نمناک / پلکان / تانگوی ِ تخم مرغ ِ داغ / آهسته با گل ِ سرخ / شب روی ِ سنگفرش ِ خیس / آمیز قلمدون / باغ ِ شب نمای ِ ما / ملودی ِ شهر ِ بارانی / خانمچه و مهتابی / شب بخیر جناب ِ کنت / پایین ، گذر ِ سقاخانه .
خواستم بر این اثر نقدی بنویسم ولی با پرسه ای که در وبلاگها زدم دیدم آقای محمد مسعود طیبی این موضوع را بسیار پخته انجام داده اند و نکات جامعتری که از دید من پنهان مانده است پرداخته است.در زیر این نقد و همچنین چندین تصویر از نمایش آمده است.
-
نگاهی به نمایش «لبخند با شکوه آقای گیل» به کارگردانی «هادی مرزبان» (نوشته مسعود طیبی)
در زیر نماهایی است که دوربینم برایشان چشمک زده!
بقیه عکسها در ادامه مطلب آمده است
ادامه مطلب
«نقدی بر فیلم روز سوم»
وقتی عشق فرمان میراند
وقتی عشق مرزهای سیاه روی نقشه را نادیده میگیرد
وقتی عشق با نعره اش، خمپارهها را به تأمل وامیدارد
وقتی عشق وظیفه را زیر پا له میکند.... روز سوم طلوع میکند...
روز سوم نبردهای درونی انسانهایی را نشان میدهد که در مواجهه با پدیده ای مشترک به نام جنگ، نمودهای مختلف پیدا میکنند. انسانهایی که در نقش بازیگران خیمه شب بازی در صحنه ای که رجال سیاسی دو کشور آنرا طراحی کردهاند، ایفا نقش میکنند. انسانهایی که حق دارند بدون دانستن ملیت و زبان همدیگر عاشق شوند، انسانهایی که حق دارند حتی با لباس دشمن، معشوقه خود را که بر رویشان اسلحه کشیده است، در آغوش بگیرند. نبردهای درونی برای دانستن این نکته که در نبرد همیشگی عقل و احساس کدام یک پیروز خواهند شد؟
فیلم روز سوم ساخته محمد حسین لطیفی، نامزد 13 سیمرغ بلورین جشنواره فجر، اینبار جنگ را ازدیدی فردگرایانه آسیب شناسی کرده است و فارغ از نگاه ناسیونالیستی، عناصر داستان را به گونه ای صورتبندی کرده است که هر یک در درون خود درگیر جنگی بس سهمگینتر از جنگ ظاهریند!
فواد (افسر عراقی) که با سمیره(دختر ایرانی) که در یک مدرسه زمانی همکار بودهاند، پس از شروع جنگ، بطور اتفاقی رودروی هم قرارمیگیرند و این رویارویی خط اصلی داستان را شکل میدهد. حوادث دیگر داستان در جهت توصیف بهتر این تقابل دور آن تنیده شده است. در روز سوم یک عراقی - فارغ از کلیشه مرسوم در ژانر جنگی فیلم ایرانی- که نماد هر آنچه بدی است، اینبار عاشق به تصویر کشیده میشود؛ آنهم عاشق یک دختر ایرانی!
در نقد فیلمنامه روز سوم:
قرار دادن مخاطب از ابتدا تا انتهای فیلم در فضای جنگ و سرو صدای ناشی از خمپاره و اسلحه نیازمند ریتم و ضرباهنگ تند است که با وارد کردن المانهای سینمای اکشن همچون کوتاهی سکانسها و موسیقی با ریتم تند میتوان تا حدودی بدان دست یافت... ولی در روز سوم قصه، قصه دیگری است. وارد کردن صحنههای درام و احساسی به این فضا، اندکی کار را برای کارگردان سخت کرده است تا جاییکه در چندین نقطه ریتم را گم کرده(آواز خواندن سرباز ایرانی) و بگونه ای کاملا غیر حرفه ای سعی کرده است مخاطب را با کمک یک انفجار تصنعی به فضای پر تنش قبل بازگرداند.
خون و گریه تم غالب صحنه های فیلم است، کشتار ایرانیان که شاید برای اولین بار اینگونه بی پروا به رخ کشیده میشود(صحنه هایی همچون زیر تانک رفتن جنازه ها و یا قتل عام زنان و نوزادان ایرانی ) مخاطب را درگیر فضای غمباری میکند، که روایت یک داستان عاشقانه در این فضا، نیازمند پرداخت بهتر و شخصیت پردازی دقیقتری است. در چند پلان از فیلم مخاطب در این تناقض غرق می شود که چگونه یک افسر عراقی عاشق! در بازار ایرانیان بمب میگذارد ولی برای جلوگیری از حتک حرمت یک دختر ایرانی، همرزم خود را می کشد و یا خانه ای را برگبار میبندد ولی در هنگام ورود به همان خانه، ابتدا کفشهایش را به احترام در می آورد.
غیر باور پذیر بودن بعضی از صحنه های فیلم را می توان از صدای خندههای تماشاچیان در سالن تشخیص داد! اینکه 18 سرباز ایرانی در حالیکه خرمشهر در حال سقوط است. جهت نجات یک دختر ایرانی یک تنه به قلب دشمن میزنند و یا در جایی دیگر، سه نفره در مقابل یک لشگر به همراه چندین تانک موفق به فرار می شوند.
وارد کردن شوخی های عامیانه در فیلمهایی که فضا، فضای سنگینی است، یکی از راههای خارج کردن فیلم از یکنواختی است؛ ولی متاسفانه در سینمای جنگ این مسئله بار معنایی دیگری پیدا میکند، در اینکه این شوخی ها دیگر لوث شده است شکی نیست، ولی وقتی تمامی سعی کارگردان در این است که تماشاگر را به نهایت ارتباط با کاراکتر زخم خورده ایرانی برساند، خلق یک شوخی ابلهانه! بسان رها کردن مخاطب در این خلا ناهمگون است و بگونه ای ناجوانمردانه زدن زیر نردبانی است که او، از آن به سختی بالا رفته است!
شاید قند این نوع شوخیهای برخواسته از فرهنگ لمپنیسم در آب فیلمهایی که در ژانر کمدی (و یا هر آنچه غیر از درام) قرار دارند، اندکی بهتر حل شود ولی استفاده از این شوخیها در پلانهای سنگین عاطفی روز سوم، غیر حرفه ای می نماید؛ زیرا نه روز سوم،اخراجیهاست و نه لطیفی در فضای دهنمکی رشد کرده است!
موسیقی فیلم به هیچ عنوان نتوانست به یاری دیگر ارکان فیلم بیاید و در صحنه هایی که نیاز به ایجاد یک حس حماسی و ناسیونالیستی میبود، نواخته شدن یک پیانو با ریتمی کند از بار معنایی صحنه می کاست.
بازی روان بازیگران، از نقاط شاخص فیلم است. بازی گرفتن خوب از پوریان پورسرخ و برزو ارجمند ستودنی است. در کل روز سوم اثر خوش ساختی نیست و در اکثر صحنه های آن ناهمگون مینماید. من از بیست به این اثر نمره ای بین 13 تا 14 میدهم.













