
ساعت ۵ یک روز سرد پاییزی در جایی که شهر پایان مییابد و کوه آغاز میشود؛ چندین مرد و یک زن در کنار در کوچک آبی رنگی ایستاده اند. بعد از عبور از خندقی عمیق که در جلو خانه کنده شده٬ زنگ خانه به صدا در می آید.
پیرمردی در را میگشاید و با لحن پدری که گویی در انتهای یک روز جمعه٬ به انتظار فرزندان خود نشسته است تا آنها را بازبیند و حدیث درد خود را برایشان بازگوید٬ در را میگشاید؛ در خانه دو اتاق بیشتر نیست٬ یکی که به قول پیرمرد رسمی است و در آن چند صندلی و یک میز قرار دارد که روی آن تنها چند قندان است و صدای جوشیدن آب که از سماور کنار اتاق سکوت خانه را بر هم میزند. اتاق دیگر که حالتی سنتی دارد و اتاق استراحت اوست محلی است برای نشستن و دل سپردن به روایت های او از زندگی!
علی طهماسبی یا بهتر بگویم: استاد علی طهماسبی که بقول خودش ۴۰ سال است در امر بازخوانی تطبیقی متون مقدس گام برداشته و اندکی زبانشناسی میداند! از یاران دکتر علی شریعتی است و حال مهمان تنی چند از فرزندان سرزمین است تا برایشان شمعی شود تا راه را از بیراه بازشناسند و نه آنکه دستشان را بگیرد و آنها را بر چارچوب ذهنی خود آویزان کند!(هر چند که روح استاد آنقدر سیال است که هیچ چارچوبی را نمیتوان بر آن بنا کرد)
استاد ابتدا بحث خود را با خاطره از مرحوم بازرگان شروع میکند که در سالهای ابتدای انقلاب برایشان اتفاق افتاده بود: "روزی در ساعت ۸ صبح از مهندس پرسیدم آیا نهضت آزادی میتواند حزبی باشد که نقاد قدرت باشد یا اینکه او هم در امر تدبیر آن است؟! این بحث تا ۱۱ شب بطول انجامید و در انتها مهندس رو کرد به من و گفت: ببخشید که سرت را درد آوردم ولی نتوانستم جوابت را بدهم!" استاد با مطرح کردن این سوال از جمع٬ که آیا احزاب صرفاْ خاصیت مطالبه قدرت را دارند و یا میتوان نمونه هایی را نیز یافت که فارغ از اندیشه انحصار طلبی قدرت در جهت نقد آن گام میزنند؟! در ادامه استاد نمونه هایی را بر شمارد که موید این نکته بود که بلی وجود داشتند.
استاد علی طهماسبی با اشاره به مبحث دیالکتیک و ارائه مقدمه ای از آن که همانا دو جریان تز و آنتی تز در جدال با یکدیگرند و حاصل این جدال سنتزی خواهد بود که خود میتواند در هیبت یک تز جدید در آید و با ذکر خاطره دیگر ذهن جمع را به نکته ای بس ظریف معطوف کرد: " در اوایل انقلاب در برنامه ای از تلویزیون آقایان مصباح٬ سروش و بنی صدر در یک طرف مینشستند و به نفی دیالکتیک میپرداختند و در آنطرف میز افرادی همچون پیمان و احسان طبری از آن دفاع میکردند و این سوال برای من مطرح بود که در این سالها که مملکت درگیر این همه مسئله است اصولاْ طرح اینچنین مسائلی چه بازخوردی از سوی عوام خواهد داشت؟ حال فهمیدم که همانا آنانیکه تئوریسینهای امروز جناح حاکمند همانهایی هستند که در جهت نفی دیالکتیک قدم میزدند و حال بیراه نیست که هر مخالفی را نامشروع و بلکه غیر طبیعی میخوانند" استاد با ذکر خاطره ای دیگر از فرانسه بحث را ادامه داد: " روزی زوجی را دیدم که در نزدیکی انتخابات با هم کلنجار میرفتند که اگر تو به این رای دهی من به ان رای خواهم داد و من متعجب پرسیدم چگونه است که شما اینچنین میکنید که زن گفت ما معتقدیم که جناح پیروز باید همواره با حداقل اختلاف به قدرت برسد و مثلا ۵۱ به ۴۹ که همواره به یاد داشته باشد که اگر دست از پا خطا کند٬ جریانی هست که قدرتمند او را نقد خواهد کرد".
سپس استاد جمله ای را از حضرت علی یاد کرد که در هنگامیکه بیعت ابوسفیان و بنی عباس را نپذیرفته بود ایراد کرده بود: "من اگر در کنار شما باشم بهتر از آن است که امیر بر شما باشم!" او با اشاره به داستان حج ابوالسعید ابوالخیر که در راه به ابوالحسن خرقانی رسیده بود و ابوالحسن به او گفته بود:"ابوالسعید مگر خدا در خراسان نبود که به حجاز میروی؟!!" به نکته ای اشاره کرد که در جامعه ایران کنترلها از بالاست و موید آن نیز وجود فراوان نیروهای امنیتی و شبه امنیتی در جای جای زندگی ما است. استاد راه خروج از این جو را نکات زیر برشمرد:
۱- احترام گذاشتن به خود
۲- اعتقاد به این نکته که منشا قدرت من اندیشه من است.
۳- استفاده از امکانات تازه مانند اینترنت و وبلاگ (در جایگاه آنتی تز)
و...
در انتهای جلسه که با پرسشهای فراوان بچه ها همراه بود بحث به سمت بازخوانی چند آیه از سوره تکویر کشیده شد که استاد هدف خود را اینچنین بیان کرد: " در این جلسات شما باید یاد بگیرید به دین و تمامی اندیشه های اندیشمندان از منظر خودتان بنگرید و نه نگاه کنید بلکه به بصیرت برسید٬ راه آن نیز توسط من یا امثال من نیست که به شما مسیر و یا مرجع معرفی کنم من فقط میتوان به شما بگویم آقا! به این سوره٬ به این کتاب٬ میتوان اینگونه نیز نگریست و اندیشید. که در انتهای این راه که به کشف گوهر درونی فطرت پاک انسانی شما خواهد انجامید که مهمترین کار برای شروع است.
چندین جمله نیز از استاد در انتها نقل میکنم که نتوانستم عینا در متن استفاده کنم:
"برداشت من از دین سوسیالیستیست و نه لیبرالیستی"
"نفت برای ایران نه طلای سیاه بلکه بلای سیاه است"
"از قول انسانهای معتقد به دموکراسی: من حاضرم جانم را هم بدهم تا تو حرفت را بزنی"
"اگر دین را از مردم بگیرید مردم به خرافه میروند"
ساعت حوالی ۷:۴۵ دقیقه است و بقول یکی از بچه ها ما از اینکه در اینجا میان این انسانها یک آدم را یافته ایم سورپرایز شده ایم و به سمت پارک ملت به همراه ۲ نفر از دوستانم راه افتادم .
ساعت۱۱:۳۰ شب است و در حالیکه ساندویچ کالباس را گاز میزنیم و از سرما بر خود میلرزیم همچنان بحث میکنیم و این موهبتی بود که استاد به ما عطا کرده بود ......حرف.....حرف...... و این یعنی نمیگذاریم آنهاییکه میخواهند انسان به مثابه حیوان در آید حکومت تمامیت خواه خود را بر اندیشمان٬شهرمان و کشورمان بگسترانند ما همچنان می اندیشیم و ما کلی کار داریم٬ کلی!!!!
....
در ابتدای یک روز داغ؛ داشتم موهایم را با دست مرتب میکردم، قدم زنان در کنار اتوبان راه میرفتم، بدون آنکه بخواهم سوار تاکسی شوم یک پیکان سفید جلوی پایم ترمز زد:
- آقا دانشگاه؟
در حالیکه هنوز تصمیم نگرفته بودم که سوار شوم یا نه، پیرمردی که در کنار راننده نشسته بود گفت:
- شما دانشجویی پسر؟
در کمتر از صدم ثانیه، انواع فکرهای امنیتی جهت خلاص شدن از دست اینان به سرم زد!
- آره. مشکلی پیش اومده؟!
مرد میانسالی که در حال سیگارکشیدن بود شیشه صندلی عقب را پایین داد و در حالیکه دود سیگار را به عرش میفرستاد!! از من پرسید:
- سیاسی میاسی هستی یا نه؟ ما یه سوال داشتیم!
هنوز از صبح من لحظاتی بیش نگذشته بود، که شاخکهایم یک روز سخت را نوید میدادند. نمیدانستم چهکنم؛ تا اومدم سوال بپرسم "در رابطه با چی؟" راننده گفت:
- بدو آقا جون! بریم پی بدبختیمون! اول صبحی!
و این شد که سوار شدم....
راننده: آقا شما خواهر داری؟ ببخشید ها!
مرد عقبی: داداش اینو وللش! آقا این راسته که وزیر گفته باید دخترامونو صیغه کنیم؟
کمی مکث کردم (من تازه داشتم دستگیره را امتحان میکردم که آیا اگر لازم شد میشود در رفت یا نه! که با این سوال به یکباره پرسیدم؟
- البته ایشون نگفتن دختر شما! گفتن در دین اسلام این یک راه حل خوبه و باید برای کاهش فساد ترویج بشه!
پیر مرد جلویی در حالی که زیر لب فحش میداد گفت:
- گه خورده بیناموس! مگه خودش خواهر مادر نداره مرتیکه{...} اگه راست میگه دخترشو بده من{...} ببینم{...}...
من که واقعا متعجب شده بودم گفتم
البته جای تعجب نیست. در راستای سیاستهای... بغل دستیم گفت:
- آقا جان ما راست میگین؟ یعنی وزیر یه مملکت اینو گفته؟
راننده که به شغل شریف لایی کشی مشغول بود گفت:
- ای آقا مگه فیلمه این کارگردان باحاله اسمش چی بود؟
در حالیکه به من نگاه میکرد و من خوب نمیتونستم حدس بزنم از میان صدها کارگردان تاریخ سینما کدامیک از نظر ایشان باحاله!
خودش گفت همین یارو نمکی!!
گفتم:آها مسعود دهنمکی رو میگید!
گفت: آره همون. یه سی دی ازش دیدم آقا دختره رفته بود دبی{...}ازش پرسیدن که چقدر گرفتی، گفتش بهم گفتن شیش تا ولی چهار تا دادن!
من که تا دیدم نزدیک دانشگام گفتم:
آقا بیزحمت این بغل....
غرض از شرح ماجرای بالا نه تشریح لایههای اجتماعی جامعه بود و نه بازتاب اظهار نظر آقای پور محمدی - وزیر کشور - تنها بهانهایست برای اندیشیدن درباره پدیده -ازدواج موقت- .
از دوستانم که مایلند این مسئله رو بیشتر باز کنیم در این پایگاه و یا به صورت حضوری در جلسه هفت تیر انجمن دعوت به عمل میآورم.
در زیر چندین لینک را برای مطالعه بیشتر قرار دادهام:
+ بیست و یکم خرداد 1386|نويد |
چند روزیست که درگیر راه اندازی یک NGO با نام گفتمان افکار هستم . در این راه دوستانم نیز همراهم
هستند . ایده این کار را مجید عزیز مطرح کرد که اندکی به آن پر و بال دادم و به همراه یاران دبستانیام آنتوان و M.J و محمد و رضا
روی اساسنامه آن کار میکنیم تا بتونیم هر چه زودتر برای جلسه فراخواتن عمومی که احتمالا پوسترهاش ظرف چند روز آینده در سراسر دانشگاه نصب خواهد شد آماده بشه.
سعی کردم تو پوستر اول بتونیم اهم دغدغههامون رو مطرح کنم (که الان هم روی وبه و لطفا نظرتون رو راجع بهش بهم بگید)
امیدواریم کار خوبی بشه. ما معتقدیم که باید روی زیرساختها کار کرد تا بعد بشه شعار آزادی و دموکراسی داد.
قسمتی از اهدافمون رو تو پوستر نوشتم از دوستانم تو دانشگاه میخوام حمایتمون کنند.
اخبار بیشتر رو حتما میتونید از من بگیرید(البته اگه پیدام کردید!)
روی عکس کلیک کنید تا سایز بزرگ پوستر رو ببینید
+ بیست و یکم اردیبهشت 1386|نويد |

«نقدی بر پدیده خودسانسوری»
آیا تا به حال وقتی در طول روز از "من" استفاده میکنید و جملات خود را با این کلمه آغاز میکنید ،به این موضوع اندیشیدهاید که این "من " کیست؟! شاید در ابتدا این یک سوال بدیهی بنماید ، ولی اگر اندکی دقیق شویم ، در خواهیم یافت که یافتن مرجعی برای "من" کاری ساده نیست. منظور از ذات،عقل،نفس و ... چیست؟ بحث من در رابطه با دیدگاههای فلسفی رایج در رابطه با خود شناسی نیست ،بلکه میخواهم به موضوعی بپردازم که شاید از دیدگاه اکثر افراد پنهان است!
تا به حال شده است بخشی از وجود خود را نادیده بگیرید؟ یا مثلا زوایایی از شخصیت خود را ـــ که من آنرا زاویه کور شخصیتی مینامم ـــ از خودتان مخفی کنید؟ بعنوان مثال در تصمیم گیری در مورد یک موضوع واحد کودک و بالغ شما دو رای متفاوت بدهند؟ و جالبتر اینکه در این میان کاراکتر سومی در شما مغرورانه خط بطلانی بر آندو کشیده و حرف خود را به کرسی بنشاند؟
خودسانسوری واژهایست که بیشتر راه در ادبیات سیاسی ما یافته است و همواره با شنیدن این لغت اذهان به سمت خفقان موجود در میان اهل قلم میرود. مبتلابه خودسانسوری اکثرا دگراندیشان نویسندگان و هر آن شخصی است که در پی یک عامل خارجی که میتواند حکومت،رئیس اداره و یا حتی همسر فرد باشد دست به یک فیلترینگ شخصی بزند.
اصولا معتقدم خودسانسوری در پی دو نوع فشار رخ میدهد ، که آنرا میتوان به عوامل خارجی و داخلی تقسیم کرد:
نوع اول که در بالا مختصرا بحث شد ، گه گاه در میان اکثر اندیشمندان دیده میشود ، فارغ از این که فرد در چه فضای سیاسی اجتماعی نفس میکشد (این پدیده حتی در جوامعی که آزادی بیان و عقیده در آنها جرم محسوب نمیشود نیز دیده شده است) جالب اینکه حتی در جوامع بسیار کوچکتر مانند یک زن و شوهر نیز میتواند رخ دهد! بعنوان مثال یک فرد که رفتار خانواده همسر خود را منافی ارزشهای شخصی خود میداند با سکوت خود و پرهیز از بیان عقیده عملا دچار این عارضه گشته است.
خودسانسوری در میان جوامع بسته تر که فشار عوامل حکومتی تمامی مرزهای شخصی را دریده است بوضوح یافت میشود و یک نویسنده ، نقاش ، موزیسین (و هرآنکسیکه از اطراف خود تاثیر میپذیرد و قابلیت تراوش را دارد )برای بقا و نفس کشیدن مجبور به رعایت یکسری خط قرمزهاییست که هیچ عامل خارجی به غیر از خود فرد آنرا بر افکارش نمیکشد! و این همانا تلخ ترین شرنگیست که یک انسان آزاده در کام خود ریخته است و هیچ دادگاهی با هیچ رأیی نمیتواند انسان را اینچنین پیش خود به زانو در آورد. در این حالت فرد در نبرددرونی خود تسلیم میشود و صدای خرد شدن تمام ساختارهای ذهنی خود را که گاه ریشه در وجود خویش یافته است را شخصاً میشنود!
پا گذاشتن روی اعتقادات و باورهای یک "انسان" از سوی یک فرد یا گروه دیگر یک امر کاملا بدیهی و قابل پیش بینی است اما اگر فیلترینگ توسط خود فرد صورت بگیرد دچار همان پارادوکس شخصیتی خواهد شد که من آنرا به "دیکتاتور خود " تعبیر میکنم. برای نمونه میتوان به خودکشیهایی که نویسندگان و روشنفکران در برهههای مختلف زمانی در اثر این فشار سنگین متقبل شدهاند اشاره کرد.
نوع دوم خودسانسوری که اکثرا خود فرد نیز از وجود آن بیاطلاع است ، بسیار پیچیده مینماید که حتی من خود نیز هنوز در تعریف آن تردید دارم! در این نوع از خودسانسوری فرد بهیج عنوان از حکومت ، پیرامونیان و کلاً عوامل محیطی در مورد اینکه به چه بیاندیشد ، متاثر نیست. بلکه همانطور که در مقدمه آمد دچار یکسری تناقضات و هنجار شکنی هایی در ابعاد شخصیتی خود میشود ، که حتی اگر این فرد در جزیرهای به تنهایی بسر میبرد نیز شاید باز هم خود را در پرداختن به این موضوعات نهی میکرد! نیرویی عجیب که بر خلاف نوع اول که در اغلب موارد فرد را ناخشنود میسازد ، گاهاً سازنده و زاینده نیز خواهد بود. برای روشنتر شدن بحث مثالی را برای نوع دوم ارائه میدهم:
سهراب نقاش و سهراب شاعر هر دو بعنوان کاراکترهایی از میان چندین بعد شخصیتی سهراب سپهری گاهاً در مصادیقی یکسان ،نسبت به هم عنادورزی میکنند! و یا کودک شما در مورد ننوشتن یک مطلب به شما هشدار میدهد ولی بالغ دیکتاتور،با بی اعتنایی مطلبی،فیلمی و یا اثری را عرضه میدهد!
حال این سوال دوباره مطرح میشود که در این واژه خودسانسوری "خود" به چه کسی بر میگردد؟!
در پایان باید اشاره کنم که هر دو نوع این پدیده بر ریسمان افکار شما هوشمندانه بندبازی میکنند و آگاهی از این مطلب که ما در چه زمانی و یا چه مکانی تسلیم این "دیکتاتور" خواهیم شد ممکن نیست. ولی با اندکی کنکاش در خود براحتی میتوان اثرات و نشانه های آنرا باز شناخت و در جهت برکناری آن گام برداشت. در این مقاله پاسخی به سوال مطرح شده در ابتدا داده نشد و این تنها یک تلنگری است بر آنهایی که به اشتباه میپندارند در درونی دموکرات میزیند!!
+ دهم اردیبهشت 1386|نويد |

آخی بعد از ده روز سیاه! یه نفر پیدا شد تا بگه چشاتو ببند و به چیزای خوب خوب فکر کن !
مریم منو به یه بازی دعوت کرد به نام آرزوها ! اولش خوب مثل همیشه موضع گرفتم که من نیستم!
ولی بعد که با خودم تنها شدم دیدم فرصت خوبیه تا حتی واسه چند لحظه هم شده آرزو کنم ! کاری که در کودکی شغل شریفم بود و حالا تبدیل شده به.........
بگذریم!
در زیر چند تا کاشکی نوشتم که ایکاش کاشکی نبودند!
کاشکی آدمها بجای دو تا دست و پا و دهن و از اینجور چیزا دو تا چشم و گوش اضافه داشتن تا بیشتر میفهمیدن تا بخوان بفهمونن!
کاشکی آدمها بچه میموندن یا اگه بزرگ هم شدن هر قت دلشون خواست میزدن زیر گریه و میشد با یه شکلات اونقدر خندوندشون که ........
کاشکی محله رئیس جمهور به اندازه ۷۰ میلیون نفر ظرفیت داشت تا همه بچه محلش میشدن! اون موقع شاید مشکلات معیشتی مردم حل میشد!
کاشکی تو شناسنامه آدمها جای اسمشون و جنسشون و ملیتشون فقط مینوشتن : انسان! از تبار آدم! اینجوری شاید بیشتر خودمون رو تحویل میگرفتیم!
کاشکی خدا من و آنتوان رو بخاطر نسل کشی مورچهها در بچگی ببخشه!!
کاشکی آدمها یه سیم کشی از سرشون به گوششون میکردن تا صدای وجدانشون رو بهتر میشنیدن!
کاشکی آینه ها رو یه جوری میساختن که وقتی توش نگاه میکنی بجای پشت سر آیندتو ببینی!
کاشکی وقتی آدمها میمیرن مثل ملوانها میشد انداختشون تو آب بجای اینکه فرستادشون زیر خاک! شاید اینجوری میشد تمیزشون کرد !
کاشکی مردم ما رگ غیرتشون بجای فیلم ۳۰۰ اون موقعیکه معلمها و دانشجوها باتوم میخورن بزنه بیرون!
کاشکی تپه ها و کوههای توی شهر ها رو خراب نکنن ! چون اونجا تنها جاییکه از اون بالا به حقارت انسان پی میبری!
کاشکی همه میدونستن برای پرواز همیشه بال لازم نیست! حتی اگه چشماتو ببندی و یه قطره اشک بریزی! اونقدر سبک میشی که بتونی اوج بگیری!
کاشکی وقتی تو نیازمندیهای روزنامه میخونی که به یه نفر جهت "شنیدن" نیازمندیم ! خندمون نگیره! شمارشو حفظ کنیم!
کاشکی اونایی که از حل کردن معادله شرودینگر احساس فاتحان جهان بهشون دست میده! میدونستن که برای حل کردن یه معادله با n تا مجهول فقط کافیه برن جلوی آینه!
کاشکی
کاشکی....
+ یکم اردیبهشت 1386|نويد |
اول باید از دوستانی که بهشون قول داده بودم در رابطه با عاشورا پست خواهم نوشت عذر خواهی کنم علتش رو پایین توضیح میدم!
دوم شب عاشورا رفتم خانه هنرمندان(واقع در باغ هنرمندان)تا در مراسمی که با حضور محمد خاتمی برگزار میشد شرکت کنم(چیز خاصی ندارم از اون شب بگم فقط خیلی محوطه داخلی زیبایی داشت!)
سوم امشب رفتم کانون توحید(خیابان پرچم) تا در مراسم جبهه مشارکتیها که با حضور دکتر هاشم آغاجری برگزار میشد شرکت کنم(بچه ها از پارسال محرم تبلیغشو کرده بودن) و این جلسه آنقدر جامع بود که جای هرگونه اظهار نظر رو واسه من که میخواستم پستی در این رابطه بنویسم بست! ایشون ابتدا درباره گفتمانهای مختلف بعد از واقعه عاشورا اعم از سنتی. بنیادی. اصلاحی و در انتها انتقادی صحبت کردن که در اواخر سخنرانی تقریبا ۲ ساعته عنان کار از کف دادن و حرف دل من و همه دانشجویان و روشنفکران اسیر در بند افکار بنیاد گرایانه حکومت را زدند و حاکمان کنونی ایران را یزیدی خواند ......
فقط تنها کاری که میتونم در مقابل این اقدام جسورانه بکنم اینه که صدای کامل این جلسه را برای دوستانی که مایل هستند ارائه بدم (من با گوش کردن به صحبتهای دکتر خیلی خیلی تخلیه شدم )
دوستانی که مایلند این cd رو داشته باشن حتما برام نظر بذارن تا بهشون برسونم(حتما حتما گوش بدید) در ضمن یک سری عکس هم طاهر(خواهر زاده گرام) از این 2 شب گرفته که پایین لینک دادم
(برای دانلود کردن این فایل بعد از کلیک بر روی این لینک در صفحه جدید بر رویdownload this fileکلیک راست کرده و save target asرا بزنید و مسیری را که میخواهید فایل دانلود شود مشخص کنید)
+ یازدهم بهمن 1385|نويد |

- کمی به سمت چپ ، نه این ور تر ، آها الان بهتر شد!
- الان خوبه؟!
- آره آره ، همین جوری عالیه!
نمیفهمیدم چه میشنومم، حتی توان چرخیدن و نگاه کردن به آن طرف نماز خانه را هم نداشتم. حدس زدن آنکه کلماتی که میشنوم چه هستند هم برایم ممکن نبود!
بعد از روشن شدن چراغهای سبز ، فضای روحانی خاصی را با پلکهای بسته تجربه میکردم. با هزار مشقت ساعتم را نگاه کردم و فهمیدم که هنوز خسته ام!
کسی زیر لب داشت نماز میخواند ، از وقتی برای درس خواندن به دانشکده ادبیات میآیم با آدمهای عجیبی روبرو شده ام (البته شاید هم از نظر آنها من عجیب هستم!)
حتما برای شما هم پیش آمده است که بعد از ساعتها کار طاقت فرسا بخواهید دقایقی استراحت کنید(البته شدیدا تکذیب میکنم که فیزیک خواندن کار طاقت فرساییست!)ولی صدایی یا نوری نگذارد!
شما تمامی عضلاتتان خسته اند و فقط میتوانید با چشمان بسته امید وار باشید تا دوباره آرامش برقرار شود. نمیتوانستم بگویم که ،آقا لطفا آرامتر نماز بخوانید! زیرا من جای خوبی را برای استراحت پیدا نکرده بودم. در همین عوالم بودم که صدایی آمد ؛
- سلام آقا ؛
نمیدانستم که با من است یا نه ؟ زیرا هر کسی که مرا میدید احتمالا میفهمید که خواب هستم!
بهمین خاطر جواب ندادم که دوباره صدا بلند شد:
- آقا ببخشید میشه یه لحظه تشریف بیاورید؟
دیگر مثل اینکه نمیشد خودم را به خواب بزنم با هزار مشقت برگشتم ؛ در حالیکه نور سبز شدیدی در آن ظلمات چشمم را اذیت میکرد ، فردی را ایستاده در در فاصله چند متری خودم دیدم . تشخیص اینکه رویش به من است یا پشتش برایم اندکی سخت بود ، زیرا هنوز چشمانم به نور محیط عادت نکرده بود. ولی پس از چند ثانیه گفتم :
- بله با من هستید؟! (صداآمد)
-آره ؛ اگه ممکنه مهر منو برام پیدا کنید!
با شنیدن این جمله دیگه کاملا خواب از سرم پرید و گفتم
- مهر! کدوم مهر؟!
-داشتم باهاش نماز میخواندم ولی الان نیست
با پوز خندی گفتنم
-با مهر نماز میخواندی؟...
ناگهان از نوع راه رفتنش چیزی را فهمیدم که برایم تکان دهنده بود حدس این موضوع با نحوه حرکات دست او و راه رفتنش دیگر کار سختی نبود!
او کور بود (دنبال لغات شیکی همچون نابینا و روشن دل و ... نمیگردم !)
بله او کور بود . بدون مکث از جایم پا شدم و در حالیکه زبانم بند آمده بود (ولی حرف برای زدن زیاد داشتم) او را از نزدیک دیدم و در حالیکه سعی کردم در کلامم ذره ای تغییر ایجاد نکنم ، گفتم :
- بدون مهر هم خدا قبول میکنه! که سریع حرفم رو قطع کرد و گفت:
- ببینید زیر اون فرش نرفته؟
من که تازه داشتم دنبال کلمات میگشتم تا براش برم رو منبر و اندکی در باب روشن فکری در دین و... صحبت کنم! با شنیدن این جمله منصرف شدم و سریع کاری را که از من خواسته بود انجام دادم و او نیزمهر را از من گرفت و گفت:
- دست شما درد نکنه، الان درست واستادم؟
منم که داشتم واقعا از این سکوت خودم خسته میشدم .( در اکثر مواقع در مواجهه با مسائلی این چنینی که احساس میکنم باید اظهار نظر کنم ذره ای سکوت را جایز نمیدانم!) گفتم
- آره درست واستادی! اینقدر سخت نگیر !!
بلافاصله در گوشه نماز خانه سر جای قبلیم رفتم و این بار با چشمان کاملا باز به صدای نماز خواندن او گوش دادم. در حالیکه تازه فهمیده بودم آن آدرسی که دقایقی پیش شنیده بودم آدرس کجا بوده است!
"معبودی در میان گلهای قالی!!" اولین تیتری بود که به ذهنم میرسید . آیا واقعا باید این همه سختی کشید تا خدا را در کف این اتاق یافت؟ آنهم با چشمانی بسته؟!
آیا آنهایی که عمر خود را در پی یافتن قبله خود گذرانده اند او را در اینجا یافتند؟
در طول مسیر خونه به این فکر میکردم که ای وای بر خدایی که این گونه می پرستندش! ای وای بر عابدی که این چنین معبود خود را به سخره میگیرد!
من نماز نمیخوانم . ولی دیدن افرادی که نماز میخوانند همواره برایم لذت بخش بوده است! یا حد اقل مرا به سکوت و تفکر فرو میبرد.
امشب من به او خیانت کردم که قبله را دقیق نگفتم؟ آخر چند درجه این طرف تر این همه با خدا چانه زنی دارد؟
نمیدانم از یک طرف صدایی در گوشه ذهنم میگوید : تو باید به اعتقادات او احترام میگذاشتی ! چه کار به کار او داشتی ! شاید او بخواهد حتی یک درجه هم کج نایستد! به تو چه مربوط؟ تو میتوانستی بعد از نماز به او بگویی که بابا جان اون خدایی که تو می پرستی ال است و بل است و .... و هر خدایی را که برای خود ساخته ام برای او تشریح کنم !
اما باز بلافاصله با خود میگویم: تحمیل عقیده شخصی ام به دبگران کار درستی نیست!
ای خدا چقدر دوست داشتم دوباره برگردم و او را پیدا کنم و پیش او اعتراف کنم که قبله را به او درست نگفته ام! چهره معصوم او مرا به یاد سرباز یک تکه نان کمال می اندازد(البته او کور نبود) البته نمیخواهم او را بخاطر این نقص از دیگران جدا کنم!(هر چند که به نظر من ما که بینا هستیم نقص داریم و او که این دنیا را نمیبیند از ما به مراتب جلو تر است!)
همیشه با دوستان خود در رابطه با تحجر در دین و دیدگاه عوام و وظیفه ما قشر دانشجو(یا به اصطلاح دگر اندیش) در رابطه با کمک کردن به آنها تا خدای خود را بهتر ببینند و خدای خود را اندکی از سطح قالی رشد دهند و... صحبت میکنم.
ولی همیشه بعد از این مباحث به این میرسم که معبود هر کس زاده تفکرات شخص اوست و همیشه این جمله را که از برادرم سالهای پیش شنیده ام تکرار میکنم "خدای هر کس شبیه خود او و از جنس خود اوست"
چرا باید وارد مسائل شخصی آنها با خدایانشان شوم ! شاید خدای او در گلهای قالی است و او با چشمان نابینا میبیند و من با چشمان بینا نه!!
+ بیست و هفتم دی 1385|نويد |
در يك نظر سنجي از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه جالبي به دست آمد از اين قرار:
سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و كسي جوابي نداد...
چون در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه؟ در آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه؟ در اروپاي شرقي كسي نمي دانست صادقانه يعني چه؟ در اروپاي غربي كسي نمي دانست كمبود يعني چه؟ در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني چه؟؟؟؟