تبليغاتX
برپا

 

من بامدادم سرانجام
خسته
بي‌آن که جز با خويشتن به جنگ برخاسته باشم.
 هرچند جنگي از اين فرساينده‌تر نيست،
که پيش از آن‌که باره برانگيزی
آگاهي
که سايه‌ی عظيم ِ کرکسي گشوده‌بال
بر سراسر ِ ميدان گذشته است
تقدير از تو گُدازی خون‌آلوده به خاک اندر کرده است
 
و تو را ديگر
               از شکست و مرگ
 
                                        گزير
                                           
                                                نيست.
 
 
 
 
+ دوازدهم اردیبهشت 1387|نويد | 

 

 

این پست رو۵بهمن ۸۵ نوشتم. امروز من بدون تغییر همانجایم که بودم٬ همان پست تنها با تغییر ۸۵ به ۸۶ روی برپاست!

 

پرده اول:

     .....امتحان تازه به پایان رسیده است.....صدای همهمه نمیگذارد حتی صدای شکستن مداد  در دستت را هم بشنوی..... بعضیها با صدای بلند میگویند حیف شد که ۲۰ را از دست دادم ..... عده ای همچنان بهت زده اند و حتی نمیتوانند کلمه ای در مورد امتحان بگویند.....عده ای بی تفاوت در مورد آب و هوا صحبت می کنند..... اما آنطرفتر یک نفر انگار دارد میگرید.....

 

 پرده دوم:

     ..... آخرین روز امتحانات هم تمام شده است ..... در تریا همه از مسافرت به شهر خود  صحبت میکنند ..... یک نفر که محو فوتبالی است که دارد از تلویزیون پخش میشود به داور بلند بلند فحاشی میکند ...... در تریا مکرر  باز و بسته میشود  یک عده خنده کنان می آیند و  یک عده خنده کنان میروند..... هوای بیرون سرد است .....  اما آنطرفتر یک نفر انگار دارد میلرزد.....

 

 پرده سوم:

     .....راهرو اساتید شلوغ است..... دو هفته از امتحانات گذشته است ولی ورقه ها همچنان در انتظار خودکار قرمزی هستند که روی آنها خط بکشد و بنویسد "مردود!"..... استاد در اتاق را قفل کرده است ..... تجمع به گونه ایست که بزحمت میشود از راهرو عبور کرد.....یک نفر میگوید فقط ۵/. نمره میخوام دیگری میگوید ۵/۹ میخوام تا مشروط نشم..... اما آنطرفتر یک نفر انگار هیچ نمیگوید.....

 

 پرده چهارم:

     ..... زمان انتخاب واحد است و سایت دانشگاه شلوغ..... همه در اضطراب آنند که نکند فلان درس پر شود ... با فلانی بر نداری که ترم پیش, همه رو انداخته ..... نه بابا این که حضور غیاب نمیکنه.....آره این امتحاناش حذفیه .....اما آنطرفتر یک نفر انگار افتاده است.....

 

 پرده پنجم:

     ...... ترم جدید شروع شده است میتوان اینرا در صورت بچه ها دید ..... زیر زمین ساختمان  شیمی  دوباره شلوغ است همه در حال خرید خودکار و ورق و ..... مستخدم تخته ها را محکم با دستمالش میسابد.....  صدای خنده گروهی که کلاسشان روز اول تشکیل نشده است ساختمان را پر کرده است..... اما آنطرفتر یک نفر انگار هیچ نمیخندد .....

 

پرده آخر:

...... اینجا شب است و اتاق تاریک..... قطرات اشک یک نفر در جلو نور مونیتور برق میزند ..... ساعت عدد ۳ را نشان میدهد.....  تنها صدای کریس دی برگ میتواند با سکوت بجنگد..... انگشتانی خسته دارند کلماتی را تایپ میکنند .....اما  اینبار هیچ کس نمیگرید ؛ هیچ کس نمیلرزد ؛ هیچ کس  سکوت نمیکند ؛ هیچ کس نیفتاده است ..... اینطرفتر یک نفر انگار دارد میمیرد .....

 

 

 یک نفر ساعت ۳ صبح

 

+ پنجم بهمن 1386|نويد | 

 

 

 

برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!
بنشين، خوش نشسته‌اي بر بام.


پاکي آوردي ــ اي اميد ِ سپيد! ــ
همه آلوده‌گي‌ست اين ايام.


راه ِ شومي‌ست مي‌زند مطرب
تلخ‌واري‌ست مي‌چکد در جام
اشک‌واري‌ست مي‌کُشد لب‌خند
ننگ‌واري‌ست مي‌تراشد نام


شنبه چون جمعه، پار چون پيرار،
نقش ِ هم‌رنگ مي‌زند رسام.




مرغ ِ شادي به دام‌گاه آمد
به زماني که برگسيخته دام!
ره به هموارْجاي ِ دشت افتاد
اي دريغا که بر نيايد گام!


تشنه آن‌جا به خاک ِ مرگ نشست
کآتش از آب مي‌کند پيغام!
کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفته‌ايم از کام...


خام‌سوزيم، الغرض، بدرود!
تو فرود آي، برف ِ تازه، سلام!

شاملو ۱۳۳۸ 

 

+ شانزدهم دی 1386|نويد | 

 
 
 

 
 
 

....

گروپ... گروپ... گروپ...

صدای پا در راه‌پله می‌آید

اتاق پر است از آدم

همه بلند بلند حرف میزنند

یک سال وقت کم بود برای غیبت کردن!

انگشتانی به در میکوبند

و سایه ای که به زحمت دیده میشود

 

در را باز میکنم

دخترکی با خنده در حالیکه نفس نفس می‌زند می‌پرسد؟

  -چند تا ماهی قرمز داری؟!

خشکم میزند

به تنگ پر از ماهی روی طاقچه خیره می‌شوم

میگویم

هیچ!

به ماهی هایم همه درس پرواز داده‌ام!

دخترک مات مرا نگاه میکند

حال در این زمان صفر  من مانده‌ام

و یک تُنگ که اندکی برای من کوچک است! 

  .....

 

 

+ یکم فروردین 1386|نويد | 

 
 
 

 
 
 
امروز صبح با صدای در زدن آفتاب پشت پنجره از خواب بیدار شدم .میخواست اجازه بگیرد تا داخل بیاید ، به او اجازه دادم ؛ او نیامد!      
   
 چندی است اتاق من تاریک است .حتما خورشید از خود میپرسد برای چه صبح را برای او بیاورم؟!
جمله آلبر کامو در جلو چشمانم شکلک در می آورد:
"ادبیات جستجوی پایان ناپذیری در جهت پاسخ دادن به این سوال است که چرا سرنوشت همه انسانها به خودکشی ختم نمیشود؟!"
با خودم میگویم : جواب بده !  زود باش!  در این روز که در اتاق من شب است ، چشمانم را میبندم! و به این سوال فکر میکنم:
لطفا مرا بیدار نکنید!!
 
+ بیست و هشتم بهمن 1385|نويد | 

 
مشغول نوشتن یه نمایشنامه هستم به نام "لطفا مرا بیدار نکنید"
احتمالاْ تا آخر هفته تبدیل به پستش میکنم
حالم هم خیلی خیلی خیلی خوبه ....
......با داشتن دوستانی که همراه من هستند مثل شما! ....
 
در ضمن این شعر رو هم که خیلی دوست دارم
(از احمد رضا احمدی) فعلا میذارم تا نگویید که دیر دیر آپ میکنی!!
 
"
من همیشه با سه واژه زندگی کرده ام 
 راه ها رفته ام 
 بازی ها کرده ام
 درخت
 پرنده
‌آسمان
من همیشه در آرزوی واژه های دیگر بودم 
 به مادرم می گفتم
از بازار واژه بخرید
مگر سبدتان جا ندارد
 می گفت
 با همین سه واژه زندگی کن
 با هم صحبت کنید
 با هم فال بگیرید
 کمداشتن واژه فقر نیست
من می دانستم که فقر مدادرنگی نداشتن
 بیشتر از فقر کم واژگی ست
وقتی با درخت بودم
پرنده می گفت
 درخت را باید با رنگ سبز نوشت
 تا من آرزوی پرواز کنم
 من درخت را
فقط با مداد زرد می توانستم بنویسم
 تنها مدادی که داشتم
و پرنده در زردی
واژه ی درخت را پاییزی می دید
و قهر می کرد
صبح امروز به مادرم گفتم
 برای احمدرضا مداد رنگی بخرید
مادرم خندید :
 درد شما را واژه دوا میکند"
   
+ بیست و چهارم بهمن 1385|نويد | 

 

پرده اول:

     .....امتحان تازه به پایان رسیده است.....صدای همهمه نمیگذارد حتی صدای شکستن مداد  در دستت را هم بشنوی..... بعضیها با صدای بلند میگویند حیف شد که ۲۰ را از دست دادم ..... عده ای همچنان بهت زده اند و حتی نمیتوانند کلمه ای در مورد امتحان بگویند.....عده ای بی تفاوت در مورد آب و هوا صحبت می کنند..... اما آنطرفتر یک نفر انگار دارد میگرید.....

 

 پرده دوم:

     ..... آخرین روز امتحانات هم تمام شده است ..... در تریا همه از مسافرت به شهر خود  صحبت میکنند ..... یک نفر که محو فوتبالی است که دارد از تلویزیون پخش میشود به داور بلند بلند فحاشی میکند ...... در تریا مکرر  باز و بسته میشود  یک عده خنده کنان می آیند و  یک عده خنده کنان میروند..... هوای بیرون سرد است .....  اما آنطرفتر یک نفر انگار دارد میلرزد.....

 

 پرده سوم:

     .....راهرو اساتید شلوغ است..... دو هفته از امتحانات گذشته است ولی ورقه ها همچنان در انتظار خودکار قرمزی هستند که روی آنها خط بکشد و بنویسد "مردود!"..... استاد در اتاق را قفل کرده است ..... تجمع به گونه ایست که بزحمت میشود از راهرو عبور کرد.....یک نفر میگوید فقط ۵/. نمره میخوام دیگری میگوید ۵/۹ میخوام تا مشروط نشم..... اما آنطرفتر یک نفر انگار هیچ نمیگوید.....

 

 پرده چهارم:

     ..... زمان انتخاب واحد است و سایت دانشگاه شلوغ..... همه در اضطراب آنند که نکند فلان درس پر شود ... با فلانی بر نداری که ترم پیش, همه رو انداخته ..... نه بابا این که حضور غیاب نمیکنه.....آره این امتحاناش حذفیه .....اما آنطرفتر یک نفر انگار افتاده است.....

 

 پرده پنجم:

     ...... ترم جدید شروع شده است میتوان اینرا در صورت بچه ها دید ..... زیر زمین ساختمان  شیمی  دوباره شلوغ است همه در حال خرید خودکار و ورق و ..... مستخدم تخته ها را محکم با دستمالش میسابد.....  صدای خنده گروهی که کلاسشان روز اول تشکیل نشده است ساختمان را پر کرده است..... اما آنطرفتر یک نفر انگار هیچ نمیخندد .....

 

پرده آخر:

...... اینجا شب است و اتاق تاریک..... قطرات اشک یک نفر در جلو نور مونیتور برق میزند ..... ساعت عدد ۳ را نشان میدهد.....  تنها صدای کریس دی برگ میتواند با سکوت بجنگد..... انگشتانی خسته دارند کلماتی را تایپ میکنند .....اما  اینبار هیچ کس نمیگرید ؛ هیچ کس نمیلرزد ؛ هیچ کس  سکوت نمیکند ؛ هیچ کس نیفتاده است ..... اینطرفتر یک نفر انگار دارد میمیرد .....

 

 

 یک نفر ساعت ۳ صبح

 

+ پنجم بهمن 1385|نويد | 

A spaceman came travelling on his ship from afar,
'Twas light years of time since his mission did start,
And over a village he halted his craft,
And it hung in the sky like a star, just like a star...

He followed a light and came down to a shed,
Where a mother and child were lying there on a bed,
A bright light of silver shone round his head,
And he had the face of an angle, and they were afraid...

Then the stranger spoke, he said "Do not fear,
I come from a planet a long way from here,
And I bring a message for mankind to hear,"
And suddenly the sweetest music filled the air...

And it went La La...
Peace and goodwill to all men, and love for the child...

This lovely music went trembling through the ground,
And many were wakened on hearing that sound,
And travellers on the road, the village they found,
By the light of that ship in the sky, which shone all round...

And just before dawn at the paling of the sky,
The stranger returned and said "Now I must fly,
When two thousand years of your time has gone by,
This song will begin once again, to a baby's cry..."

And it went La La ... This song will begin once again
To a baby's cry...
And it goes La La... Peace and goodwill to all men, and
Love for the child...
Oh the whole world is waiting, waiting to hear the song again,
There are thousands standing on the edge of the world,
And a star is moving somewhere, the time is nearly here,
This song will begin once again, to a baby's cry...

 

mp3 download

 

+ یازدهم مهر 1385|نويد | 

نيما يوشيج، صادق هدايت و هوشنگ گلشيري از نمايشگاه حذف شدند

برای مشاهده خبر (اینجا) را کلیک کنید


ادامه مطلب
+ بیست و ششم اردیبهشت 1385|نويد | 

نوشابه یا دوغ مسئله این نیست !!

برای مشاهده خبر (اینجا)را کلیک کنید


ادامه مطلب
+ بیست و چهارم اردیبهشت 1385|نويد | 

اردوی ارتکند

این هم عکسهای اردو که تیفوس میخواست جای شما واقعا خالی بود من که بعدش فهمیدم چرا بهش میگن بهشت گمشده !!

عکسهای ارتکند

 


ادامه مطلب
+ دوازدهم اردیبهشت 1385|نويد | 

فیلتر شکنهای بهار 88


http://justgot.info/

http://proxysensed.info/

http://imhidden.info/

http://unblockme9.info/

http://www.unhide.it/





فیلترشکنهای87


http://antiblocks.info/index.php?e=no_hotlink

http://prxy.mooo.com/

http://www.drproxy.net/

http://www.sylvaint.com/ 

http://andvaranaut.info/

http://unblockme8.info/

+ دوم اردیبهشت 1385|نويد