

در حیاط خانه ام امروز٬ ابر کوچکی مهمان بود٬
عرق شرمش بر شیشه چکید٬
خواستم از در بیرون بروم٬ تا پیشانی او پاک کنم.
چشمانم به دیوار اوفتاد٬
آنچه میخواستم زین مردم دور٬
همه پیدا بودند٬ بر کاغذ تلخ:
یک دانه شمع٬ یک بسته طناب٬ یک جام تهی ...
¤
مداد قرمزم - که سردش شده بود - همه اش را خط زد٬
آرام نوشت:
یک بغل شمعدانی زرد.
+ یازدهم آبان 1387|نويد |





