

این بار در این شهر که بادی نمی وزد٬ چه کسی سلام غمانگیز مرا خواهد برد؟
این بار کدامین درخت٬ برای نظاره مهمانی رنگهایتان٬ تن مرا خواهد پوشاند؟
این بار کدامین کودک٬ به شکلکِ صورتم٬ در خیابان نخواهد خندید؟
این بار کدامین پسته کور را به امید آنکه - تنها او - به من لبخند زند٬ از جیب بیرون خواهم آورد؟
¤
اینک منم با کوچههای بیفرجام٬ که پژواک صدای نالههایم را از خشتهایش میشنوم؛
اینک منم و نیمکتی که هرگز، طعم غریب ایستادن بر هر دو پایش را، نخواهد چشید؛
اینک منم در انتهایِ زمان ایستاده، بیآنکه جرأت برگشتن و لمس سیلیهایتان را داشته باشم؛
اینک منم و چهرههایی مبهم٬ که در میانِ اشکهایم٬ دهنکجی میکنند؛
اینک منم با سنگهایِ این آخرین کوه٬ که سرخی جامهاش را کز من است٬ انکار میکند؛
¤
این روز نحضتر از آن است٬ که تواند "انسان"ای را هدیه کند؛
اینک،
خستهتر از آنم که "باشم".





